تبليغاتX
گـــــــــــــــــــزاره
<آزادی زیباترین گزاره‌ی گفتمان انسانی‌ست>

تاب بیاور

شاه‌ماهی من!

چشم انتظار توأند

دستان خواهش و تابه‌ی داغ و سفره‌ی خالی من

××

میدان «اسبی»* اسب ندارد،

عشق‌های ما

عاشقانه‌گی

 

* میدانی در عظیمیه‌ی کرج که اسب ندارد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: یکی از دوستان فرهیخته‌ام که در سیاست و مدیریت دانا و با مطالعه است وبلاگی راه انداخته به نام History & Strategyکه شما را به خواندن مطالبش، از جمله همین پست آخرش در باب قورباغه‌ی پخته دعوت می‌کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:51  توسط حسن علیشیری  | 

پرسپولیس قهرمان شد! پیشتر اینجا نوشته بودم که باید برای قطبی کلاس ناسزا و زیر آب زنی بگذراند و گرنه با این اخلاق جنتلمنانه، در این فوتبالِ لمپن‌زده‌ی نامرد امیدی به او نیست. اما امروز خوشحالم که از پسِ همه‌ی لمپن‌ها و زیرآب‌زن‌ها و مردان هزار و چند چهره‌ی فوتبال بر آمده و تیمش را، که تیم محبوب من و چندین و چند میلیون ایرانی دیگر است قهرمان کرده. گرچه هنوز هم حس می‌کنم در این سرزمین نخبه‌کش آینده‌ی مربی و انسان نخبه و شریفی چون او به شدت در خطر است.
و اما به قهرمانی پرسپولیس برگردیم....فقط افرادی که زمانی خود را در اکثریت حس می‌کردند و با این حال همیشه، یا نه، خیلی وقت‌ها مجبور بودند حس تلخ شکست را لمس کنند، درک می‌کنند که قهرمان شدن در دقیقه‌ی 96 چه لذتی دارد! اگر چه این لذت با اولین برخورد با جامعه‌ای که بیرون از درهای خانه انتظارت را می‌کشد از هم می‌پاشد. اما چه باک! می‌شود تا مدت‌ها این حس را مثل خاطره‌ی خوردن یک غذای لذیذ، در روزهای گرسنه‌گی‌های تمام‌نشدنی، در ذهن مرور و در دهان مزمزه کرد.
حقیقت تلخی‌ست اما ما، جماعتی که سعی می‌کنیم، فقط سعی می‌کنیم دست کم در اندیشیدن هم‌رنگ جماعت نباشیم و به آرمان‌ها بزرگتری فکر کنیم، در بهترین حالت و با احتساب تمام افرادی که روزی چند ثانیه فکر می‌کنند، اقلیت مغمومی هستیم، که لبخندهایمان زودگذر است و دلتنگی‌هایمان پر دوام! قهرمانی پرسپولیس هیچ چیزی برایمان نداشته باشد، امیدوارمان می‌کند گاهی حتا پس از دقیقه‌ی نود هم امید رستگاری هست....دیروز حول و حوش دقیقه‌ی 85-86 روشنک می‌گفت «تموم شد دیگه مگه این که معجزه بشه» و معجزه رخ داد! گاهی، وقتی زیادی خوش‌بین می‌شوم حس می‌کنم روزی برای ما هم معجزه‌ای رخ می‌دهد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:20  توسط حسن علیشیری  | 

آنچه می خوانید یادداشت کوتاهی است در مورد ترانه «سیمرغ» اردلان سرفراز که در شماره ششم مجله «رویش» منتشر شده است. با سپاس از برادر خوبم «میثم یوسفی» به خاطر لطف همیشگی اش!

***

در بین اهالی ترانه، اردلان سرفراز ارج و قرب فراوانی دارد. کمتر دیده‌ايم حتا کسانی که دوستش نمی‌دارند از او بد بگویند و بخواهند با او دشمنی کنند. نگارنده  هم همچون بسیاری از علاقه‌مندان ترانه از دوست‌داران جدی و همیشگی این ترانه‌سرای خوب کشورمان بوده و هستم. بسیاری از ترانه‌هایش را از بَرَم و سادگی و عاطفه‌ی بی‌دریغ آثارش را می‌ستایم. اما گاهی، به ویژه در ترانه‌هایی که به تازگی از او می‌شنويم، کم‌دقت‌هایی ديده مي‌شود که از زیبایی ترانه می‌کاهد.
یکی از این موارد، ترانه‌ی سیمرغ است که آن را با موسیقی آهنگساز خوب، فرید زلاند و صدای راستین شنیده‌ایم. در بخشی از این ترانه آمده است:
هزاران بار ما را سوخت
حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم
که از خاکستر خود می گشاید پر

دانشنامه‌ی اینترنتی ویکی پدیا با ارجاع به كتاب‌هاي «نقد تطبیقی ادیان و اساطیر در شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی و منطق الطیر عطار» نوشته‌ي حمیرا زمردی، «منطق‌الطير» عطار نيشابوري و «سیمرغ در قلمرو فرهنگ ایران» نوشته علی سلطانی گرد فرامرزی، در مورد سیمرغ اینچنین نوشته است:

«سیمُرغ نام یک چهره‌ي اسطوره‌ای-افسانه‌ای ایرانی است. او نقش مهمی در داستان‌های شاهنامه دارد. کُنامش کوه اسطوره‌ای قاف است. دانا و خردمند است و به رازهای نهان آگاهی دارد. زال را می‌پرورد و همواره او را زیر بال خویش پشتیبانی می‌کند. به رستم در نبرد با اسفندیار رویین‌تن یاری می‌رساند و... جز در شاهنامه دیگر شاعران پارسی‌گوی نیز سیمرغ را چهره‌ي داستان خود قرار داده‌اند. از آن دسته‌است منطق الطیر عطار نیشابوری.»... «منطق الطیر عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هُدهِد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دسته‌ي خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی های راه باعث می‌شود مرغان یکی یکی از ادامه‌ي راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند.» +
همان‌گونه که می‌بینید در هیچ‌جای تاریخ ادبیات و اساطیر ما جایی یافت نمی‌شود که سیمرغ از خاکستر خود پر بگشاید! پرنده‌ای که با این ویژگی، نه تنها در ایران، که حتا در فرهنگ مغرب زمین مشهور است، همان طور که همه می‌دانیم، «ققنوس» است!
باز هم به نقل از ويكي‌پديا: «ققنوس Phoenix پرنده‌ای است افسانه‌ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود كه بنا بر افسانه ها 500 یا 600 سال در صحاری عرب عمر می‌كند، خود را بر تلی از خاشاك می‌سوزاند، از خاكسترش دگر بار با طراوت جوانی سر بر می‌آورد و دور دیگری از زندگی را می‌گذراند و غالبا تمثیلی است از فنا ناپذیری و حیات جاودان» + 
به نظر می‌رسد اردلان سرفراز پرنده‌ای «که از خاکستر خود می گشاید پر» و «ققنوس» نام دارد را با «سیمرغ» به سهو اشتباه گرفته است. زیرا اساس این ترانه بر زادن از خاکستر است...دوباره سطرهای نخستین ترانه را بخوانید...این احتمال نیز وجود دارد که اردلان سرفراز عزیز متوجه تفاوت این دو پرنده بوده و به دلایلی که ما نمی‌دانیم به جای «ققنوس» از «سیمرغ» استفاده کرده است. که این هم عذر بدتر از گناه است و دادن اطلاعات اشتباه به شنونده ترانه.
گرچه با وجود اشتباهي اينچنيني در این ترانه، و همچنین تغییر ناگهاني زبان به محاوره در انتها، با ترانه‌اي شنيدني طرف هستيم، فقط سعی كنيد در هر بار شنیدنش تمام «سیمرغ»ها را «ققنوس» بشنويد تا تشبیه زيباي اردلان خراب نشود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:32  توسط حسن علیشیری  | 

دقیقه‌ها کنار تو،غنیمته غنیمت
یه فرصت ساده برای صحبت
برای شیر و شکر و شکفتن
برای جاودانه از تو گفتن
برای حسِ صبح زود و دیدار
قدم زدن تا لحظه‌های بیدار

غنیمته همین کنار تو بودن
غنیمته همیشه از تو سرودن
غنیمته که با تو هم‌خونه‌گی
هم‌نفست عاشقی، دیوونه‌گی

تو این زمونه‌ی بد و مصیبت
حضور تو غنیمته غنیمت!
یه لحظه آرامش میون طوفان
یه سرپناه گرم تو برف و بوران
یه ماه زیبا تو شب سرنوشت
خونه‌ای که چارفصلش اردیبهشت...

غنیمته همین کنار تو بودن
غنیمته همیشه از تو سرودن
غنیمته که با تو هم‌خونه‌گی
هم‌نفست عاشقی، دیوونه‌گی

برای تو و میلاد اردیبهشتی‌ات...
برای تو و آرامشی که می‌آفرینی...
برای صبوری و استقامتت...
و برای فردایی روشن و تا همیشه عاشقانه...
روشنکم!
تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط حسن علیشیری  | 

بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟
چرا خورشید فروردین فروخفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار

ه.ا. سایه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:29  توسط حسن علیشیری  | 

نیمه تمام مانده‌ام
تو سطر آخر منی
رگبار سنگ می رسد
تو چتر آخر منی
...
(آغاز یک ترانه‌ی نا تمام...)

نیمه تمام مانده‌ام
مثل تمام کارهای این روزها
ترانه‌ای که تنها چند سطر اولش را نوشته‌ام
ترجمه‌ی شعرهای لنگستون هیوز
ویرایش و بازسرایی شعرهای یک ناشاعر مایه‌دار
مثل پروژه‌های دیگر اداری و آموزشی و هکذا
سرم سنگین است از قسط و اجار‌ه خانه و یک نمایشنامه‌ی نانوشته‌ی رادیویی
می‌خواهم تمامم را بالا بیاورم و به صورت آقای رئیس بپاشم
*
به مرگ فکر می‌کنم و برای عروسی دوستانم متن کارت دعوت می‌نویسم
به شعر فکر می‌کنم و بیلان سود و زیان سالانه را محاسبه می‌کنم
به چشمان نگران تو فکر می‌کنم و...
...
دور از چشمان همکاران وظیفه‌شناس
اشک می‌ریزم.
*
«عطف به نامه‌ی شماره‌ی 148ب86»
از زندگی‌ی تکراری اداری
  خسته شده‌ام
«احتراماً»
حالم از هر چه دستور سازمانی به هم می‌خورد
فقط می‌خواهم تمامم را بالا بیاورم و به صورت آقای رئیس بپاشم
                                                           می‌خواهم به کل هیکلش بـ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:27  توسط حسن علیشیری  | 

1)
این روزها حسابی درگیرم. کار اداری هر روزه از یک طرف و کلاس‌های تا 10 شب از طرف دیگر حسابی رمقم را گرفته. دو هفته‌ای هم هست که در برنامه‌ی «با ستاره‌ها»ی رادیو البرز (صدای غرب استان تهران) تولید و اجرای بخش‌هایی را به عهده گرفته‌ام و این همه باعث شده بیشتر از هر زمان دیگر شرمنده‌ی همسر گرامی و شعرها و ترانه‌ها و ترجمه‌های نیمه‌کاره شوم. چند روزی بیشتر تا اسکار نمانده و هنوز هیچکدام از فیلم‌های نامزد بهترین فیلم را ندیده‌ام. (تماشای مراسم هم بدون دیدن دست کم این پنج فیلم که فایده‌ای ندارد). بگذریم از اینکه  مدت‌هاست نتوانسته‌ام کتابی را کامل بخوانم و تمام مطالعه‌ام محدود شده به اخبار روزانه در اینترنت و خواندن شبانه‌ی مجله‌ی فیلم و شهروند... خلاصه بدجوری درگیرم!

2)
مدت‌ها بود قصد داشتم وب‌سایت جمع و جوری دست و پا کنم برای جمع‌آوری کارهای منتشر شده و نشده‌ام. بالاخره دامینی ثبت کردم و امیدوارم بتوانم در چند ماه آینده و به مرور زمان کاملش کنم و وبلاگم را نیز به آنجا انتقال دهم. می‌توانید سایت مرا (و صفحه‌ی ورودی موقتش را) از اینجا ببینید: www.alishiri.com

3)
در مورد «سنتوری» و ماجرای انتشار نسخه‌ی غیرقانونی‌اش فراوان نوشته‌اند. داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که این نسخه‌ی دزدی را ببینم یا نه که خبر اعلام شماره حسابی برای پرداخت هزینه‌ی نپرداخته‌ی بلیطمان رسید و ... باقی قضایا را از نگاه و قلم «روشنک» و «میثم» بخوانید. شاید بعد ازدیدن فیلم من هم چند خطی نوشتم.

4)
oggy

تازگی‌ها، به لطف یک دوست خوب، یک شاهکار -دست کم برای ما- تازه کشف کرده‌ایم: OGGY!! یک کارتون فرانسوی که شخصیت اصلیش یک گربه‌ی چاقِ تنبلِ احمقِ دوست‌داشتنی است که مدام با سه سوسک حمام درگیر است. همین‌جا از دوستانم دعوت می‌کنم برای شرح مناقب و عظمت‌های این کارتون فوق‌العاده پا پیش بگذارند. خدا را چه دیدید شاید اصلا برای Oggy عزیز تو سری خور یک وبلاگ دسته‌جمعی زدیم!
-وب سایتOggy 
- برای آشنایی بیشتر با این کارتون و شخصیت‌هایش + را ببینید
-این هم کانالی + که خواب شب را از ما ربوده!!

5)
گرچه شاید دیر به نظر برسد اما دق می‌کنم اگر اینجا ننویسم که ولنتاین امسال، بی‌تردید بهترین ولنتاین عمرم بود! جشنی کوچک و دونفره زیر سقفی مشترک به صرف پیتزای دلچسبی که همسر گرامی پخته بود، برای من یکی دیگر از زیباترین شب‌های عمرم را ساخت.
این هم برای تو، غزل زندگیم!:

بی‌قافیه دوست دارَمَت
بی حاجت واژگان دو رو
واژگان دروغ‌گو!
بی آنکه بگویم
یا بگویی!

در بی‌وزنی
موزون می‌خواهمت
که موسیقی ببارد از نگاهم
به هنگام دیدنت،
و غزل آغاز شود
به وقت خندیدنت!
(ح.ع)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:27  توسط حسن علیشیری  | 

1)

iraj jannatie ataie

19 دی میلاد نازنین آموزگار ترانه ایرج جنتی‌عطایی خجسته باد!

 

...

از واژه‌هایت این کویر

هم‌رنگ دریا می‌شود

ترانه‌گی گل می‌کند

تاریخ زیبا می‌شود

...

ایرج نازنین! گرچه نامم جایی در جمع تبریک‌گویان میلادتان ندارد، از صمیم قلب میلادتان را تبریک می‌گویم و برایتان آرزوی سلامتی و پیروزی دارم.

 

2)

تنها راه دسترسی من به اینترنت، کامپیوتر محل کارم است و وقتی دو روز، به دلیل بارش برف و سرمای شدید، محل کارم تعطیل می‌شود ارتباطم با دنیای بیرون قطع می‌گردد و خیلی از کارهای از پیش برنامه ریزی شده عقب می‌افتد و... تعطیلات این چند روز، که توفیقی اجباری بود برای در خانه نشستن و استراحت کردن، فرصت خوبی شد برای اینکه من و همسر گرامی هر چه فیلم ندیده در گنجه داشتیم، ببینیم. آنچه در پی می‌آید یادداشت‌های کوتاه و نگاه شخصی من است بر این فیلم‌ها:

 

American Gangster

 

 American Gangster: پدرخوانده‌ی کوچه‌های هارلم

 

وقتی اسم ریدلی اسکات را به عنوان کارگردان می‌بینی ناخودآگاه توقعت بالا می‌رود، به شخصه فیلم‌های «تلما و لوئیز»، «فتح بهشت»، «گلادیاتور» و «یک سال خوب» او را دوست دارم. (گرچه همه در یک سطح نیستند) عامل دیگری که باعث کنجکاوی برای دیدن این فیلم می‌شود بازیگران خوب این فیلم، دنزل واشینگتن و راسل کرو هستند. بازیگرانی که کمتر از آنها بازی بد دیده‌ایم. «گانگستر آمریکایی» نیز از این قاعده مستثنا نیست. واشینگتن و کرو به خوبی به شخصیت‌های پرورده شده‌ی گانگستر سیاه‌پوست و پلیس وظیفه‌شناس جان داده‌اند و کارگردانی ریدلی اسکات از داستانی که هر لحظه بیم سقوطش به ورطه‌ی فیلم‌های کپی «پدرخوانده» می‌رود، تریلری جذاب و نفسگیر از زندگی واقعی یک تبهکار سیاه‌پوست آفریده است. برای من، که همیشه حواشی فیلم‌ها برایم از متنشان مهم‌تر است، جسارت هالیوود در به تصویر کشیدن سوءاستفاده‌هایی که از جنگ آمریکا در ویتنام شده قابل ستایش است، آن هم در روزگاری که ارتش آمریکا در جایی دیگر درگیر جنگ است. (بخش منفی ذهنم هشدار می‌دهد این هم شاید یکی از توطئه‌های هالیوود است! کسی چه می‌داند؟!)

 

Downfall

 

Downfall (سقوط): «اوج فواره‌ی قدرت»*

 

این فیلم که در سال 2005 نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی شده بود، روایتگر چند روز آخر زندگی آدولف هیتلر است. برلین در حال سقوط است و رهبر عالیقدر نازی‌ها در پناهگاه خود هنوز خواب رهبری دنیا را می‌بیند. اخبار رسیده از جبهه‌های مختلف و کوچه‌ پس کوچه‌های برلین، که توسط روس‌ها اشغال شده، نیز حضرت را از خواب ملوکانه بیدار نمی‌کند. به همسر گرامی گفتم انگار تاریخ «سعید الصحاف» کم نداشته است!- و البته حق دن‌کیشوت‌های وطنی نیز در این میانه محفوظ است. فاجعه وقتی به اوج می‌رسد که ذوب‌شدگان در اندیشه‌‌ها و شخصیت هیتلر تا آخرین لحظه در کنار حماقت‌های او می‌مانند و پس از او به همراه فرزندان خردسالشان خودکشی می‌کنند. نمی‌دانم چرا بسیاری از کارهای این نابغه‌ی جنایتکار-هیتلر را عرض می‌کنم- مرا به یاد دیکتاتورهای زنده و مرده‌ی معاصر می‌اندازد. به ویژه «صدام» وقتی که دستور نابودی تاسیسات و منابع بنیادین و حیاتی سرزمین خود را می‌داد.

 

* اوج فواره قدرت همیشه خاک زمینه! (یغما گلرویی)

 

3:10 to yuma

 

3:10 to Yuma (قطار سه و ده دقیقه به یوما): «من کله‌شق نیستم!»*

 

برخلاف خیلی از فیلم‌بازهای قدیمی و عاشقان پر و پا قرص سینما خیلی اهل فیلم‌های وسترن و تماشای گاوچران‌های خسته و آفتاب‌سوخته و هفت‌تیرکش نیستم. اعتراف می‌کنم خیلی از وسترن‌های ماندگار تاریخ سینما را به صورت کامل ندیده‌ام و خیلی از اینکه می‌گویند در این ژانر حرف‌های مهمی زده شده و اندیشه‌های عمیقی در آن نهفته  است و اخلاق و اگزیستانسیالیسم و اومانیسم و... سر در نمی‌آورم. اما می‌توانم بگویم «قطار سه و ده دقیقه به یوما» عالیست! اینکه یک عده در بیابان راه بیفتند تا به خاطر 200 دلار، یک قانون‌شکن خشنِ خوش‌تیپِ نقاشِ کتابخوانِ ایضاً بامرام را به قطار یوما برسانند تا اعدام شود و به سزای اعمالش برسد، همان‌قدر در غرب وحشی مضحک و بی‌منطق است که کمک کردن همین قانون‌شکن به محافظانش برای فرار از دست سرخ‌پوست‌ها و کشتن افراد گروهش در لحظات آخر پس از فرار و نزول اجلال داوطلبانه‌ی ایشان در قطاری که به سمت زندان می‌رود. حالا چرا از این همه بی‌منطقی لذت می‌بریم؟! به گمانم بسیاری از وقایغ زندگی روزمره‌ی ما هم به همین اندازه، گاهی کمتر و گاهی بیشتر، بی‌منطق و کتره‌ای است. از این گذشته این فیلم به شدت آن بخش لجباز و کله‌شق روح آدم را ارضا می‌کند. اینکه تمام عقده‌ها و نداشته‌ها و نقشه‌های به نتیجه نرسیده‌ات را در انجام کاری هر چند مهمل و بی‌سرانجام ببینی. درست مثل کاراکتر «آتیلا پسیانی» در «کارگران مشغول کارگرند». فرق این کاراکتر با گله‌دار یک‌پا –والبته یک‌دنده‌ی یوما در این است که اولی با تخته سنگی بی جان سر و کارداشت و دومی با یک سارقِ هفت‌تیرکشِ بامعرفت که شرحش در بالا رفت و نقشش را «راسل کرو» باز می‌کند. هفت‌تیری کشی که حاضر می‌شود به خاطر مرمت غرور خردشده‌ی آن گله‌دار و برای اینکه احساس قهرمان بودن کند خود را به خطر بیاندازد.

 

 

 

* یکی از دیالوگ‌های فیلم. دَن ایوانز گله‌دار ورشکسته به بن وید می‌گوید:

Dan Evans: I ain't stubborn.
Ben Wade: What?
Dan Evans: Earlier, you called me stubborn for keeping my wife and sons on a dying ranch. When Mark was two, he got tuberculosis. Doctor said we should get him to a dryer climate.
Ben Wade: Why are you tellin' me this?
Dan Evans: I don't know. I guess I just wanted you to know... I ain't stubborn.

 

 

پ.ن:

این یادداشت‌های کوتاه و تمام آنچه در این وبلاگ در باب سینما می‌نویسم تقدیم می‌شود به رفیق و برادرم، علی الوندی و نگاه ارجمندش به سینما!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:36  توسط حسن علیشیری  | 

1)
صبح که می‌شود پرده را کنار می‌زنم و کوه‌پایه‌های البرز را می‌بینم که از برف سفیدپوش شده، مثل تمام کوچه‌ها و خیابان‌های این حوالی، مثل تمام زندگی من، تمام زندگی ما! که یکسال است بر آن برف شادی نشسته، برف خوشبختی، به سپیدی یکدست صداقت!
سال گذشته در چنین روزهایی، روز نخست دی ماه، کنار سفره‌ی آینه و شمعدان نشستیم و عهد همدلی و همراهی بستیم. و اکنون تو اینجایی، با من، کنار من، هر جا که هستم. و با حضورت دنیا تماشایی‌تر از همیشه است. سختی‌ها کم نیست، مصائب و زشتی‌های دنیا نیز، اما وجود تو دلیل لازم و کافی برای تاب آوردن تمام سختی‌ها و سعی در زدودن و پلشتی‌های دنیاست. دوستی می‌گفت رنگ ترانه‌هایت عوض شده، تغییر کرده‌ای انگار و من می‌بالم به این رنگ تازه چرا که عشق را و تمام زیبایی را لحظه به لحظه در کنار خود دارم. عشق دیگر برایم یک تصویر «ذهنی» نیست، خود واقعیت است، «عینیِ» عینی نیست. نمی‌دانم چگونه بعضی شاعران جرات می‌کنند از در شعرشان از «بی تو مردن» بگویند و حاضر نیستند در دنیای واقعی برای معشوقشان تب کنند... اما من بی تو می‌میرم و این نه یک اغراق شاعرانه که خودِ خودِ زندگی ماست.
درست است! گاهی خسته و بی‌حوصله می‌شوم. از این همه کار و کار و فشار ذهنی و درگیری با آنچه دوست نمی‌داری و دوری از تمام چیزهایی که دغدغه‌ی خاطرت است و بهانه‌های کوچک زندگی‌ات. آری خسته می‌شوم، کم می‌آورم، اما نگاه تو به من شوق از نو کوشیدن می‌دهد. شوق برخاستن و گام برداشتن در مسیری که جاده‌ی خوشبختی است، که بهتر از همه می‌دانی خوشبختی را نه یک مقصد، که جاده‌ای بی‌نهایت می‌دانم که باید در آن گام برداری و هر لحظه مراقب سنگلاخ‌های سوءتفاهمات و سختی‌های زندگی روزمره باشی.
خوشحالم! از اینکه هنوز احساسم ذره‌ای کم نشده و هر روز بیشتر دوستت می‌دارم. و از اینکه دیگران نیز از این دوست داشتن آگاهند. آنانکه شناخته و نشناخته، بی آنکه بدانیم داستان زندگی ما را از «بی‌سرزمین‌تر از باد» تا «گزاره» پی گرفته‌اند و گاه حتا ردی از خود، در این حوالی بر جا نگذاشته‌اند.

2)
ترانه‎‌ی «رفیقانه» را بسیار دوست دارم. مهم‌ترین دلیلش این است که به تک تک واژه‌هایش معتقدم و حتا کلمه‌ای را به دلایل فنی و ...خارج از آنچه قصد داشته‌ام بیان کنم، واردش نکرده‌ام. از این رو، با وجود اینکه زبانی بسیار ساده دارد، واگویه‌ی تمام لحظات زندگی مشترکمان است. از بخت خوش، دوست عزیزم «بابک زرین» که به توان فوق‌العاده‌اش در آهنگسازی ایمان دارم، این ترانه را پسندید و حس نهفته در آن را، همچون بسیاری دیگر از ترانه‌هایی که ساخته، به خوبی دریافت و ملودی زیبایی برای آن نوشت. دوست خوب دیگرم «نیکان» کار را به بهترین شکل ممکن تنظیم کرد و «امیر فاتحی» عزیز آن را به زیبایی خواند. خوشحالم که این ترانه در کنار ترانه‌های دوستان خوب دیگرم، «یغما گلرویی»، «بابک صحرایی»، «حمیدرضا صمدی» و «کوروش سمیعی» عزیز، در آلبومی به نام «رفیقانه» منتشر خواهد شد.
سپاسگزارم از «بابک زرین» به خاطر اینکه اجازه داد بخشی از این ترانه را برای دانلود در اینجا قرار دهم.

ترانه را می توانید از اینجا بشنوید:
رفیقانه
ملودی: بابک زرین
تنظیم: نیکان
خواننده: امیر فاتحی
ترانه: حسن علیشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:30  توسط حسن علیشیری  | 

دوست عزیز و نادیده‌ام، مصطفی ازقندی دست به کاری زده کارستان! شماره‌ی پنجم نشریه‌ی الکترونیک پیله‌های شیشه‌ای با تعداد بسیاری ترانه و شعر و ترجمه و ...منتشر شده است. خوشحالم که این رفیق شفیق، مرا به دلیل عدم شرکت در جلسات انجمن ترانه، همچون بسیاری از دوستان ترانه‌سرا، هنوز از یاد نبرده و پیش از انتشار هر شماره، دست کم با تماسی تلفنی یادی از ما می‌کند. در این شماره نیز ترجمه‌ی شعری از والت ویتمن، که سال‌ها پیش انجام داده بودمش، منتشر شده. علت انتخاب این ترجمه‌ی تکراری این است که به شدت درگیر ترجمه‌ی مجموعه اشعار یک شاعر بزرگ انگلیسی زبان هستم و ترجیح دادم تا کار به نتیجه نهایی نرسیده آن‌را جایی منتشر نکنم. در هر صورت به مصطفی ازقندی و تمام دوستان دیگری که در جمع‌آوری این مجموعه‌ی خواندنی نقش داشته و دارند دست مریزاد و خسته نباشید می‌گویم.

لینک پیله‌های شیشه‌ای

لینک ترجمه‌ی من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 17:20  توسط حسن علیشیری  | 

یک ترانه برای تو...

صدا كن منو از پشت گله
از پشت شب تلخ فاصله
صدا كن منو با لحن بوسه
كه بی تو رویا خود كابوسه
كه بی تو تلخم، تلخ و گزنده‌
پرم از فكر سنگ و پرنده

«تا فرصتی هست، صدا كن منو!
از این بی‌خودی، رها كن منو!
منو دعوت کن به بزم بوسه
نذار عاشقت اینجا بپوسه»

صدا كن منو به وقت رویا
وقتی كه گل كرد خورشید فردا
صدا كن منو به اسم بارون
مثل همیشه، پاك و مهربون
صدا كن منو تا دل جوونه
نذار حسرتت با من بمونه

«تا فرصتی هست، صدا كن منو!
از این بی‌خودی، رها كن منو!
منو دعوت کن به بزم بوسه
نذار عاشقت اینجا بپوسه»

ح.ع

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:57  توسط حسن علیشیری  | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم!

گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم...

... دیشب قیصر امین پور در ۴۸ سالگی درگذشت!

...آه! ای دریغ و حسرت همیشگی!...

خبرگزاری فارس
خبرگزاری مهر

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:57  توسط حسن علیشیری  | 

مقدمه:
مدت‌ها پیش از این، زمانی که آلوده‌ی بازی وبلاگی یلدا، بازی 5 نکته ناگفته از زندگی شخصی و ...، شده بودم نوشتم که تا اواسط دوران دبیرستان در چند تیم فوتبال کرج و تهران بازی می‌کردم و این موضوع را خیلی هم جدی گرفته بودم و هر روز تمرین و...تا رفته رفته به این نتیجه رسیدم که با هردیدی به فوتبال نگاه کنی ورزش لمپن‌هاست و اگر بخواهی بین جماعت فوتبالیست‌ها دوام بیاوری یا باید لمپن باشی یا به نحوی با این نوع نگاه کنار بیایی.من نتوانستم و کنار کشیدم. هرچند حاصلش تا امروز چندین کیلو اضافه وزن و شکمی‌ست که مدتهاست در آفساید به سر می‌برد.

**

چند روزی پیش از دربی پرسپولیس و استقلال در مجله‌ی «همشهری جوان» مقاله‌ای را به قلم «پژمان راهبر» خواندم که خیلی بی ربط مرا به حال و هوای روزهای زمان خاکی «دهقان‌ویلا» و چمن همیشه مرطوب ورزشگاه «شریعتی کرج» برگرداند. «پژمان راهبر» در این مطلب از علاقه‌اش به «افشین قطبی» مربی باشخصیت و موفق این روزهای پرسپولیس نوشته بود و این که همیشه لبخند می‌زند و مودب است و ثابت کرده که فوتبال فقط ورزش لمپن‌ها نیست. در مورد شخصیت و سواد و ادب قطبی با «پژمان راهبر» موافقم اما با بخشی آخر نوشته‌اش نه!
به باور من گرچه گاهی استثاناهایی بر این قاعده وجود دارد اما دست کم در ایران، همیشه «لمپن» ها بوده‌اند که در فوتبال موفق شده‌اند و به جایی رسیده‌اند. مثال‌های نقضی همچون «امیر حاج‌رضایی»، «بیژن ذوالفقارنسب» و «مجید جلالی» هرگز موفقیت حضرات لات‌منش را نداشته‌اند و اگر روزی روزگاری به پیروزی یا قهرمانی رسیده‌اند خیلی زود توسط یک مدیر داش‌مشتی یا با اتحاد و تبانی بازیکنان و شاگردان با مرامشان سرنگون شده‌اند و گوشه‌ی عزلت گرفته‌اند و در بهترین شرایط به مفسران تلویزیونی تبدیل شده‌اند. بگذریم از اینکه خیلی از بزرگان به ظاهر مودبی که در رادیو و تلویزیون «ببخشید» و «استدعا دارم» از زبانشان نمی‌افتد وقتی پایش بیفتد در زمین فوتبال و روی نیمکت و گاهی در کنفرانس‌های خبری پس از شکست، از صد گنده‌لات خیابانی لات‌ترند و برای ادب و نزاکت و انصاف و انسانیت تره هم خورد نمی‌کنند.
از این حیث تفاوت چندانی بین باسواد و بی‌سواد این قوم وجود ندارد. با فوق لیسانس روانشناسی هم می‌توان حریف را به یاری قدرت هجو و هزل خدادادی به سخره گرفت و شکست در برابر دانش و شجاعت یک مربی تازه‌وارد را توجیه کرد. یا با مدرک لیسانس دانشگاه صنعتی شریف هم‌دانشگاهی دیروز را به بی‌سوادی متهم نمود. «سلطان» این فوتبال، استاد ناسزاهای ناموسی‌ است و «ژنرالش» کل‌یوم فرق حرف زدن در تلویزیون را با کل‌کل سر گذر نمی‌داند. کافیست چند دقیقه‌ای حتا در فوتبال محلات این مرز و بوم بازی کرده باشی تا بدانی یا باید ناسزا بگویی یا کر باشی تا بتوانی تا دقیقه‌ی نود در زمین دوام بیاوری. اگر روزی به لباس بازیکنان فوتبالمان میکروفونی وصل نمایند و گفت‌وگوهایشان را، حتا وقتی توپ در جای دیگری از زمین است ضبط کنند، می‌توان  کتابی به سترگی «کتاب کوچه»‌ی شاملوی بزرگ درباب ناسزاهای فوتبالی نوشت.
از همین روست که دلم برای «امپراتور» این روزهای پرسپولیس، «افشین قطبی» می سوزد و نگرانش هستم.  می‌ترسم حالا حالاها  نتواند ناسزاهای آبدار فارسی را یاد بگیرد و بازیکن اخراج شده‌اش را مورد نوازش «آپیکدو» قرار دهد. آینده‌ی «قطبی» و «پرسپولیسِ»  دوست‌داشتنی‌اش نگران‌کننده است! لطفاً هرچه زودتر برایش دوره‌ی «اخلاق در فوتبال ایران» بگذارید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:32  توسط حسن علیشیری  | 

برای «فریدون فروغی» که در روزی، شبیه همین روزها دق کرد

آواز‌خون

مونده ته سیگار روشن، رو سرِ دسته‌ی گیتار
یه نفر آواز می‌خونه، تو حصار سیم خاردار

تو صداش زخم سکوته، رو دلش تاول فریاد
با لب بسته می‌خونه، از صدایی رفته بر باد

از سکوتی که یه عمره تو وجودش پیله کرده
از یه آواز قدیمی که پر از هق هق مرده

یه قریه خشم و حسرت توی حنجره‌ش اسیره
از سرانگشتای خسته‌ش داره گیتار گُر می‌گیره

گرچه خسته‌س قوزک پاش گرچه زندونی‌غم‌هاست
چشم به راهه یه سواره، که هنوز پابسته‌ی راست!
***
دسته‌ی گیتار تو دستش مثل قنداق تفنگه
خیلی وقته با سیاهی، با سکوت شب می‌جنگه

نمی‌خواد که تن ببازه به ترانه‌های خاموش
داره از صداش می‌سوزه این شب سرد سیاپوش

خسته از دست زمونه، از صداهای دروغی
داره از رفتن می‌خونه باز «فریدون فروغی»!

حسن علیشیری

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 9:49  توسط حسن علیشیری  | 

چه ترانه‌ای زیباتر از اینکه هر روز، خانه از عطر تو پر می‌شود؟!


چشم‌روشنی!

خونه از عطر تو پر شد، چشم این ترانه روشن!
تو رسیدی و سحر شد شبای تنهایی من

تورسیدی، تو رسیدی تا ترانه‌ها ببالن
ابرای سپید احساس، روی واژه‌هام ببارن

تو رسیدی تا ستاره توی شبهام بدرخشه
ماه کامل نقره‌هاشو روی کوچه‌ها بپاشه

«با تو باغچه‌ها بهارن! با تو خوبی موندگاره!
تو که هستی دیگه ابری توی چشمام نمی‌باره!»

لحظه‌ی رسیدن تو، لحظه‌ای خاطره‌سازه
با تو این مرد قلندر، از یه دنیا بی‌نیازه

با تو که خورشید گرمی، از سیاهی خبری نیست
توی صفحه‌های تقویم از زمستون اثری نیست

با تو این خونه‌ی ساده انگاری مرکز دنیاست
دیگه هیچی کم ندارم، همه‌ی دنیا همینجاست!

«با تو باغچه‌ها بهارن! با تو خوبی موندگاره!
تو که هستی دیگه ابری توی چشمام نمی‌باره!»

ح.ع

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 15:20  توسط حسن علیشیری  |